پنجشنبه و جمعه هفته پیش ، به همراه دوست خوبم داریوش عسکری به قم رفتیم . حدود ١٢٠ نفر از خواهران دانشجوی یکی از دانشگاههای کشور برای زیارت حضرت معصومه "س" و نیز شرکت در یک اردوی آموزش سیاسی - فرهنگی آنجا بودند . من روزنامه نگاری می گفتم و داریوش ، عکاسی . البته وحید جلیلی ، دکتر قدرت الله رحمانی ، دکتر حسن عباسی ، آقای پناهیان و ... هم بودند و دانشجو ها دیداری هم با حضرت آیت الله مصباح یزدی داشتند .
این دو روز از سفرهایی بود که خیلی چسبید . هم دانشجوها بسیار مستعد و پر انرژی و فعال بودند و هم پس از مدتها زیارت سیری نصیبمان شد . همچنین این سفر ، حاشیه های خواندنی فراوانی هم داشت از نکاتی که بچه ها سر کلاس مطرح می کردند ، از حاشیه هایی که از کلاسهای اساتید به گوش ما رسید و از آنچه خارج از محیط اردوگاه ، در شهر قم دیدیم .
راستش اگر بخواهم همه این حاشیه ها را بنویسم ، هم ممکن است شما را خسته کنم و هم خودم حالش را ندارم ! اما دو سه نکته آن را در اینجا می آورم :
١- محمد خامه یار از دوستان بسیار قدیمی و با وفایی است که علاوه بر همه محاسن ، خوش سفر هم هست ؛ این را در یکی دو سفر حجی که با هم داشتیم تجربه کرده ام . شنیده بودم که مدتی کسالتی عارضش شده بوده و حالا از بیمارستان مرخص شده . برای احوالپرسی ، تماسی با او گرفتم و خود محمد با اصرار به محل اردوگاه آمد تا پس از کلاس ِ من و داریوش ، ما را به حرم ببرد .
شب جمعه بود و ما متوجه شدیم که درست شب سال درگذشت مادر گرامی اوست . پس با هم به قبرستان علی بن جعفر رفتیم تا فاتحه ای بخوانیم . چند قبر آنطرفتر همسر تازه درگذشته آقای منتظری بود که فاتحه ای خواندیم و بعد از آن برای عرض ادبی به شهیدان ، به همراه محمد راه افتادیم .
این را بگویم که محمد از آن آدمهایی است که به خاطر روابط عمومی بالایش - بخصوص در آن سالها که خبرنگار کیهان در قم بود - همه کس را می شناسد و همه هم او را می شناسند و راه به راه می ایستد تا سلامی کند یا علیکی بگوید . تابلوی مزار شهیدان زین الدین را نشانم داد و داشتیم به طرف مزار آنها می رفتیم که پیرمردی سر راهمان ، با او سلام و علیکی کرد . محمد مرا معرفی کرد و گفت که از روزنامه کیهان است . پیرمرد تا شنید که کیهانی هستم گُل از گُلش شکفت و گفت : خوب شد شما را دیدم . مدتهاست می خواهم نکته ای را به کیهانیها متذکر شوم تا در روزنامه بنویسند و حالا شما زحمت بکشید این را بنویسید . برایم جالب بود که بدانم پیرمردی با آن سن و سال و با آن سر و وضع چه نکته ای دارد .
می گفت : این همه "آقا" در این ماهها روی "بصیرت" تأکید کرده اند ، اما همه به تجلیل زبانی از این موضوع می پردازند و هیچ کس برای گسترده کردن این بصیرت ، برنامه ای ، برنامه ریزیی ، راهکاری ، هدفگزاریی نمی کند ( البته پیرمرد ، فاخرتر از این عبارات صحبت می کرد !) . من فکر می کنم تعمدی وجود دارد که به جای پیگیری مطالبه آقا ، فقط به چهچه و به به گفتن اکتفا می کنند و هیچ کس قدمی در این راه بر نمی دارد .
نکته دومی که می خواهم بگویم این است که : بصیرت برای مقابله و پیشگیری از حوادث تلخ و فتنه انگیز است ؛ بنابر این بحث کردن درباره نقش بصیرت در فتنه سال گذشته ، به نوعی شوخی می ماند . چیزی که به نظر من لازم است این است که ما بصیرت را برای مقابله با فتنه های بعدی ِ پیش رو لازم داریم نه فتنه گذشته سال پیش . تأکیدات دوباره آقا به این معنی است که ما فتنه های بزرگتر و پیچیده تری را شاهد خواهیم بود که لازم است بصیرت خود و جامعه را برای مقابله با آنها تقویت کنیم که متأسفانه در این زمینه هم کوتاهی می کنیم .
همین طور مات پیرمرد مانده بودم . رویش را بوسیدم و بعد از اینکه با او خداحافظی کردیم ، سر مزار شهیدان زین الدین به بچه ها گفتم : من یک موی گندیده این پیرمرد عامی را با صد تا از خواص نام و نشاندار ِ پر مدعا عوض نمی کنم .

٢- پس از زیارت حضرت معصومه "س" ، طبق روال همیشه ام برای فاتحه خوانی - بخصوص برای استاد شهید مرتضی مطهری - به مسجد اعظم رفتم . مزار آقای منتظری توجهم را جلب کرد ؛ از این جهت که این قبر ، یکی دو قدم با مزار آیت الله بهجت فاصله نداشت اما مردم برای زیارت و فاتحه خوانی بر سر دومی خود را به آب و آتش می زدند و از سر و کول هم بالا می رفتند اما حتی یک نفر - حد اقل در آن مدتی که من در آنجا بودم - نبود که برای آقای منتظری فاتحه ای بخواند .
٣- وحید جلیلی از نوع رفتار و پذیرایی و بی نظمی بعضی بچه مسلمانها گله داشت . می گفت در خاطرات شهید رجایی خواندم که وقتی به جایی رفته بود ، برای پذیرایی از او ، خود جعبه پرتقال را جلویش گرفته بودند تا میوه را بردارد . رجایی گفته بود : این چه جور پذیرایی کردن است ؟! که پاسخ داده بودند : شنیده بودیم شما آدم ساده زیستی هستید ! رجایی هم گفته بود : ساده زیست هستم اما چه ربطی به کار شما دارد که برای پذیرایی نه پیش دستی می گذارید و نه تعارف کردنتان درست است .
۴- دکتر قدرت الله رحمانی پس از سخنرانیش که درباره لزوم بازگشت به شیوه و سیره امام خمینی بود و پس از خلاص شدن از دست دانشجوهایی که درست به اندازه زمان کلاس ، او را در محوطه اردوگاه محاصره کرده بودند ، می گفت : هر چه سعی می کردم از پاسخ به سؤالاتی که درباره مشایی است شانه خالی کنم نمی شد ! عجیب اینکه وقتی یک بار جواب می دادی ، باز هم دوباره و سه باره و چهار باره سؤال دیگری درباره مشایی مطرح می کردند . می خواهم ببینم برای این دانشجوها معضل بزرگتری بجز مشایی مطرح نیست ؟!
۵- در برگشتن ، سوار یک سمند زرد قناری از خطی های مسیر قم - تهران شدیم . با راننده گرم گرفتم و فهمیدم که یک ناشر ورشکسته است و انتشاراتی او هم ، آثار مذهبی چاپ می کرده است !
۶- به تهران که رسیدم ، یکی از دانشجویان پیامکی فرستاد : سلام . یک سؤال چالشی : چرا روزنامه شما ، رئیس جمهور عدالتخواه را به خاطر حکم انتصابی که برای مقصر اصلی جنایت کهریزک صادر کرده به چالش نمی کشد ؟ این حکم با شعار زیبای عدالتخواهی در تناقض نیست ؟! از شرکت کنندگان در کارگاه آموزشی شما .
لبخند زدم . برای اینکه خیلی تلاش کرده بودم تا برای بچه ها جا بیندازم : در مصاحبه ، حتی اگر کسی را خیلی دوست داشتید سعی کنید سؤال چالشی بپرسید تا اینکه قربان صدقه اش بروید ...




